حكيم ابوالقاسم فردوسى
110
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بهشت سروشى نهانى بسان يك پرى با موهايى مُشكين تا به پاى و رويى چون زيبا چشمى بهشتى به نزد فريدون آمد و افسونهايى به دو آموخت تا بدانها بندها را گشاينده باشد . فريدون دانست كه او از سوى يزدان بيامده ، نه اهريمن . پس شادمان گشت و بفرمود تا خواليگران ، خورشها بياراستند . چون خوراك و باده خورده شد ، فريدون را خواب در بر گرفت . برادرانش كه آمدن آن سروش را آگه شدند ، از بخت بيدار او ناخشنود شده ، آهنگ تباه ساختن او نمودند . در آن نزديكى كوهى بود كه آن دو برادر ، نهانى و شتابان بر آن شدند و سنگى از آن بِكَندند تا با آن بر سر فريدون كوبند . پس آن سنگ را از كوه غلتاندند و پنداشتند كه سنگ بر سر فريدون افتاد و او كشته گرديد . ليكن به فرمان يزدان ، سنگ بخروشيد و فريدون از آواى آن بيدار گشت . پس فريدون افسونى به كار بُرد و آن سنگ را بر جاى خويش بايستانْد . برادرانش دانستند كه فريدون اين كار را از راه ايزدى كرد نه اهريمنى . ليكن فريدون دم اندر كشيد و بديشان سخنى نگفت و خود را ناآگاه وا نمود . پس فريدون به راه خويشتن برفت و كاوه نيز در پيشاپيش سپاه ، درفش كاويانى را برافراشته بود . بدين سان ، رو سوى اروند رود كه به پهلوى است و تازيان ، آن را دجله خوانند - نهادند . ايستگاه ديگر ، در لب دجله و شهر بغداد « 1 » كردند . چون فريدون به نزديك اروند رود آمد ، رودبانان تازى را درود گفت و از ايشان خواست تا به شتاب بسيار ، او و همهء سپاهيانش را با كشتى بدانسوى رود رسانند . ليكن نگهبان رود نپذيرفت و كشتى نياورد و فريدون را گفت : ضحاك كه شاه گيتى است به من فرموده تا گذرنامهاى كه مُهر شاه بر آن باشد نبينم ، كسى را دستور گذشتن ندهم . فريدون چون اين سخنان بشنيد ، خشمناك گشت و بىباكانه بر اسپ شد و به آب زد و همهء سپاهيانش نيز چنين كردند و اينسان از آب گذشتند . چون به خشكى رسيدند ،
--> ( 1 ) - منظور مكانى است كه شهر بغداد بعدها بر آن ساخته شد .